| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Šavand | n. | شوند: علت و سبب; باعث | cause | [f.] Ursache | - | Ϣiki-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-De ϢDict-Pâ | 0.0 | |
| •Šavandidan -> šavand | k. | شوندیدن: علت و سبب چیزی شدن; باعث شدن | to cause | verursachen | - | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Nâvsâni | n. | ناوسانی: نوسان; تغییر تکرار شونده | oscillation | Schwingung | oscillation | Ϣiki-De Ϣiki-En | میگویند خود این واژه هم از پارسی به عربی بوده و از آنجا که "ناو"(کشتی) چنین جنبشی داده و به همراه خیزه های اب میجنبیده، به این گونه جنبش فراز و فرود پی در پی، جنبش "ناوسان" = به مانند ناو، گفته اند ( دهخدا) ~مزدک |
1.0 |
| •Vâ | v. piv. | وا: پیشوند, گشودگی, از بیرون به درون | de | - | - | en.wiktionary.org _Dehxodâ | 0.0 | |
| •Nâhâršâm | ناهارشام: چاشت خوراک ناهار و شامی که یکجا با هم خورده شوند | dunch; linner | - | - | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | ||
| •Nâhârnâštâ | n. | ناهارناشتا: چاشت خوراک ناهار و ناشتایی که یکجا با هم خورده شوند | brunch | Brunch | - | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Barsâxtâr | برساختار: در موسیقی به ساختار هارمونیکی گفتهمیشود که در بالای آواهای بنیادین آکورد برپامیشوند. | upper structure (music.) | - | - | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | ||
| •Vandâvand | z. b. n. | ونداوند: ویژگیای که به چسبندگیِ بسیار بالای وندها (پیشوند, میانوند, ..) در زبان اشاره میکند. | agglutinative | agglutinierend | agglutinant | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Fâmtan | n. | فامتن: (زیستشناسی) ساختاری رشتهای (یا ریسمان مانند) که درهستهیِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده میشود و ترابرِ دادههای ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهرهیِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژهیِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژهیِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژهیِ یونانی Soma، به معنی تن. | chromosome | Chromosom | chromosome | Ϣiki-En Ϣiki-Pâ | 1.0 | |
| •Nâšow | z. | ناشو: محال | irrealizable; impossible | irrealisierbar; unmöglich | irréalisable; impossible | Dehxodâ | ناشونده | 1.0 |
| •Bol | v. piv. | بل: کثیر; بسیار | poly | - | - | Dehxodâ | از سویی پُر را اگر بتوانیم برای full و بل را برای many بگذاریم، همپوشانیها کمتر میشود. «پر» در جایگاه برواژه همیشه بهچم much و many بوده ولی در جایگاه زاب چمِ full میدهد. بنیاد بر این بُل- را که همان گونه که شما میگویید ورتشی از پر است برای پیشوند زابسازِ many = بسیار، چندین بگذاریم. ~Nader Tabasian |
0.0 |
| •Bali | n. | بلی: آری | yes | ja | oui | واژهی بلی به گمان بسیار بالا و چنانکه در پژوهشمایهی استاد نیز نورایی آمده است, واژهای پارسیست و پیشوند «بِ» امروزین که در جایگاه دستورین واژه بکار میرود نیز با آن همریشه است ~مهربد | 0.0 | |
| •Âmuridan -> âmur | k. | آموریدن: دیباگ کردن | to debug | debuggen | à déboguer | Mazdak i Bâmdâd | مور= (مورچه) بجای سوسک(bug) آ = پیشوند نایشگر ~مزدک |
1.0 |
| •Mehrzâd | n. | مهرزاد: شب یلدا; شب چلّه | - | - | - | Ϣiki-Pâ | یلدا (از زبان سـُریانی) = زایش، زاده شدن چرا که در آن شب خورشید ( هور) که نماد آن ایزد میثرا یا همان مهر در پارسی کنونی است، زاده میشود (= روزها درازتر میشوند). ~مزدک | 1.0 |
| •Vâdenâm | n. | وادهنام: نام خانوادگی | family name | Familienname | Nom de famille | Mazdak i Bâmdâd | برای نام خانوادگی میتوان گفت وادنام vâdenâm ( از واژه ی واده = اصل و دوده که در خانه+ واده هم ددیه میشود) ، که روی هم میشوند : نام و وادنام | 1.0 |
| •Barznegâre | n. | برزنگاره: اتود | study | Studie | étude | Ϣiki-En | اتود همان study انگلیسی است، یک جور برزش در دیساوری که برای دیس مهادین آماده و ورزیده شوند ~مزدک | 1.0 |
| •Hazrânde | n. | هزرانده: منفور | pariah; outcast | Paria; Ausgestoßene | - | Mehrbod i Vâraste | pariah از واژهسار هندیست که به ردّهیِ بسیار پایین میگویند و چیزی در مایههایِ منفور است. برای این واژهیِ «رانده» درخور میزند: کشور رانده. اگر شد, ازرانده /(?:)/ هّزرانده از آن هم بهتر است (هز- پیشوند ex- باشد). ~مهربد |
1.0 |
| •Rusestân | n. | روسستان: روسیه | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Tanfâm | n. | تنفام: کروموزم | chromosome | Chromosom | chromosome | Ϣiki-En | (زیستشناسی) ساختاری رشتهای (یا ریسمان مانند) که درهستهیِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده میشود و ترابرِ دادههای ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهرهیِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژهیِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژهیِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژهیِ یونانی Soma، به معنی تن. | 1.0 |
| •Doycestân | n. | دویچستان: آلمان | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Turkestân | n. | ترکستان: ترکیه | turkey | Truthahn | dinde | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Tarâ | v. piv. | ترا: - | trans | trans | trans | دوستان جدا از جستار پیك، آیا ما در خود پارسى كنونى، هیچ پیشوند دیگرى نداریم كه گویاتر از "ترا" باشد. با این كه ده ها واژه با این پیشوند ساخته شده ولى براى من هنوز نمیتونه دریافت پذیر باشه. اگر شاینده هست یك پیك ویژه درباره ى "ترا" بگذارید. پیشاپیش با سپاس ~Amir Hosein Sarboland ترا را همان ≈از میان میتوانید در یاد بدارید. ترادیدن = از میان دیدن ترانما = از میان پیدا تراگذشتن = از میان چیزی گذشتن ~Mehrbod |
0.0 | |
| •Farzân | n. | فرزان: حکمت | wisdom | Weisheit | sagesse | Ϣiki-En _Dehxodâ | برساخته از پیشوند فرا با واژهیِ زان که چهرهیِ دگرستهای از دانایی باشد: فرادانی, بسیاردانی | 1.0 |
| •Farnud | n. | فرنود: برهان; استدلال; دلیل | reason | Begründung; Grund | raison | Ϣiki-En Ϣiki-De ϢDict-Pâ _Dehxodâ Dasâtir | در پهلوی کارواژه ی آنیدن/آنودن ( مانند شنیدن/شنودن)با بُن کنون «آنای» به چم راهنمایی نمودن و راهبری کردن و بردن می هستوده . از بُن نای/نودن واژه ی آنود نیز میتواند درست مانند شنود یک نامواژه دانسته شود ٬ برابر هدایت و دلالت٬ چراکه دلالت در عربی درست همان راهنمایی است فر پیشوند فراتر میباشد و فرانودن یا فرنودن برابر با رهنمایی فراتر لِادئنگ فعرتهِر = فرا+(â)نīدان (ī= ئئ / ع کامبیز/کمبوجیه- سیریل/کوریل) . که درست همان چم دلیل ودلالت را در منطق دارد و نامواژه ای کزان ساخته میشود٬ فرانود یا فرنود است که درست برابر استدلال میباشد. ~مزدک |
1.0 |
| •Setâmidan -> setâm | k. | ستامیدن: اعتماد کردن | to trust | vertrauen | - | ~MacKenzie Mazdak i Bâmdâd | <<در پهلویک کارواژهیِ «اپستامیدن / apestâmidan» را داریم به چم "اعتماد کردن / to trust".>> ~مهربد سـَتامیدن [setâmidan] اگر بنگریم که این کارواژه از دو بخش ape + stamidan باشد و ape ( = به امروزی ) ، میتوان گفت (چیزی را) بستامیدن یا به سادگی سـِتامیدن ('به' چیزی) : مردم او را میبستامند = مردم به او می ستامند در پارسی واژگانی که با es، ... آغاز میشدند میتوانند بگونه Se ... نیز ورتیده شوند: مانند : استاره = ستاره اسپاس= سپاس اسپاس = سپاش اُشتـُر = شـُتـُر اِیزد = یـَـزد... پس اگر اپستامیدن تا به امروز برجای می ماند، میشد بستامیدن یا سـِتامیدن، مانند اپسپوردن، که شده سپردن ~مزدک |
1.0 |
| •Handâštan -> handâr | k. | هنداشتن: پنداشتن; باور داشتن; عقیده داشتن | to deem | erachten | - | Mazdak i Bâmdâd | واژه ی پنداشتن کمابیش از آمایش به+ هم+ داشتن میاید (پژوهشمایه از علی نورائی) to deem یک جور پنداشتن و باور داشتن است که با دریافت بیشتری همراه است تا پنداشتن. بر این پایه با برداشتن پ ( به، پاد) میتوان با پیشوند هن=هم ، گفت هنداشتن من اورا شایسته میهندارم I deem him worthy هر کاری که بایسته میهندارید انجام دهید any action you deem necessary |
1.0 |
| •Šurnâme | n. | شورنامه: دراما | drama | Drama | drame | Mazdak i Bâmdâd | دراما جابیست که سهشهای ژرف هومنی بینندگان ٬یکراست انگیخته و رخنمون میشوند. در آن تنها اندوه یا مرگ کهرمانان ( مانند تراژدی) نیست٬ بساکه میتواند نگرانی یا دلهره یا خشم را برانگیزد. برای همین شاید کاربرد واژه شور در ساختن واژه درخور باشد. شورنامه در کنار اپیک: کوشنامه و لیریک = سرودنامه ~مزدک |
1.0 |
| •Ârâymân | n. | آرایمان: تنظیم (موسیقی) | arrangement | Arrangement | - | Bamdad Khoshghadami | در واژه «آرانژمان» که در فارسی نیز گاه بکار میرود با یک پیشوند «آ» و همچنین یک پسوند «مِنت» روبرو هستیم که به ترتیب در زبان فارسی برابر پیشوند «آ» و پسوند «مان» هستند. به زبان دیگر با افزودن پسوند «مان» به بن کنون کارواواژه «آراستن» به نامواژه رسیدهایم. ~بامداد خوشقدمی | 1.0 |
| •Nežuhestan -> nežuh | k. | نژوهستن: استخبار کردن | to gather intelligence | - | - | Mazdak i Bâmdâd | تنها با شنیدن/شنود نمیشه کار کرد٬ دیدن پنهانی هم درینکار اندرست. بجای پژوهش میشه از کاوش سود جست: نهانکافتن--> نهانکاو-> نهانکاوش میتوان از پیشوند نِـِ که در نهان و نشیب و .. داریم و چم پایین و «زیرزیرکی» میدهد بجای نهان سود جسته و بگوییم: نیژوهش بجای پد ژوستن٬ نی ژوستن ژوستن≈جُستن ژوهش= جویش ~Mazdak |
1.0 |
| •Vandnegâr | n. | وندنگار: گراف | graph | Graph | - | Mazdak i Bâmdâd | وند همان بند و از بستن میاید و اندام یا پیوند ارگانیک را میرساند. برای نمونه در نام تیره های ایرانی، مانند کارن-وند، ( مانند مازیار کارن-وند) یا هم اکنون در نام خاندان های لر و کرد و .. مانند پولادوند و اینها دیده میشود. در واژه های پسوند و پیشوند همان عضو هایی از واژه را میرساند که در پس یا پیش میایند. در نگره گردآیه ها ( مجموعه ها) هم فرایافتی بنام عضو یا همان وند/هموند را داریم و از آنجایی که گراف از پیوند میان هموند های یک گردایه سخن میگوید، میتوان آنرا نگاره ی ویژه ای که گویای وابستگی این وندهاست دانست و کوتاه سخن، بدان وندنگاره گفت. ~مزدک |
1.0 |
| •Kušnâme | n. | کوشنامه: حماسه | epic; epopee | Epos; Epopee | épique; épopée | Mazdak i Bâmdâd | دراما جابیست که سهشهای ژرف هومنی بینندگان ٬یکراست انگیخته و رخنمون میشوند. در آن تنها اندوه یا مرگ کهرمانان ( مانند تراژدی) نیست٬ بساکه میتواند نگرانی یا دلهره یا خشم را برانگیزد. برای همین شاید کاربرد واژه شور در ساختن واژه درخور باشد. شورنامه در کنار اپیک: کوشنامه و لیریک = سرودنامه ~مزدک کوش که امروزه بجای سعی نشسته٬ در بیخ چم نبرد را دارد. در فربود٬ هر کوششی یک نبرد برپاد دشواریها و رهبند هاست. ~مزدک |
1.0 |
| •Âhisusmâr | آهیسوسمار: دیناسور; دایناسور | dinosaur | - | - | Mehrbod i Vâraste | با الگوبرداری از سرکار Bahman Farahbakhsh آهیسوسمار را من پیش مینهم. آهی- پیشوند مُردهای است که در زبان پهلویک همان کارکرد ur در آلمانی, یا arche در انگلیسی را دارد. برای نمونه archangel (آهیفرشته {ابرفرشته}). آهی اینجا میشود سرآغازین, پس آهیسوسمار همان دایناسورها میشوند. ~Mehrbod |
1.0 | |
| •Kažsanješ | n. | کژسنجش: قیاس معالفارق | false analogy | - | - | Mazdak i Bâmdâd | قیاس مع الفارق یک سنجش است که در آن دو سوی سنجش٬ از دیدگاه زابی که بدان سنجیده میشوند٬ دارای سامه ها (شرایط) یکسان نیستند. برای نمونه: رابین هود ادم بدی بود چون دزد بود. ممنوع کردن حجاب کار بدی است چون آزادی پوشاک را از میان میبرد. (رابین هود برپاد بهره کشان و دزدان زبردست میجنگید/ حجاب نشانه ی ایدیولوژیک دینی و سرکوب دینی است و نه یک پوشاک معمولی) = کژسنجش ~مزدک |
1.0 |
| •Bartâxtan -> bartâz | k. | برتاختن: بسیج شدن; رویارویی کردن; مقابله کردن | to tackle | angehen | - | Dehxodâ Mazdak i Bâmdâd | این واژگان angehen/tackle بیشتر یک چم بسیج و یک آغاز برای رویارویی یا انجام کار است (پیشوند an در آلمانی پـُرگه چنین چمی دارد، برای نمونه sprechen = سخن گفتن، ولی ansprechen = آغاز سخن گفتن با یک کسی ، بسوی کسی رفتن و با وی سخن آْغازیدن.) پس در اینجا هم چمی نزدیک به بسوی چیزی براه افتادن یا بسوی او رفتن را آغازیدن که یا برای رودررویی است یا جنگ است یا یافتن یک راه گشایش است و ... پیشوند فراخور این an در اینجا میتوان همان بر باشد که از جای برخاستن و آغاز و اینها را یادآیند میسازد و برای رفتن به رودررویی، تاختن درخور است: روی هم برتاختن. بیایید نخست این پرسمان را برتازیم = Let us tackle this problem first ~مزدک |
1.0 |
| •Boruntanide | z. | برونتنیده: - | extended | ausgedehnt | - | Bamdad Khoshghadami | پیشوندِ اکس در آغازِ واژهی اکستندد به چمِ به بیرون رو بیرون است و بخش دومِ این واژه با کارواژهی تنیدنِ فارسی همریشه است و دارای چمارِ بسیار نزدیک است ~بامدادخوشقدمی | 1.0 |
| •Boruntanidan -> borun | k. | برونتنیدن: - | to extend | ausdehnen | étendre | Bamdad Khoshghadami | پیشوندِ اکس در آغازِ واژهی اکستندد به چمِ به بیرون و بیرون است و بخش دومِ این واژه با کارواژهی تنیدنِ فارسی همریشه است و دارای چمارِ بسیار نزدیک است ~بامدادخوشقدمی | 1.0 |
| •Parânahâde | n. | پرانهاده: گونهای از خویشاوندی آکوردها بر پایهی فاصلهی سوم | parallel chord | Parallelklang | - | Bamdad Khoshghadami | پیشوند «پرا» دارای ریشه یکسان با پارا در زبانهای اروپایی است و به چم همراستا، در کنارِ ، به دور و ... است. و این همان پیشوند بکاربردهشده در واژهی پاراللِل است. آکورد پرانهاده آکوردی است که در کنار و یک سوی آکورد مهادین نهادهشدهاست (قرار دارد). ~بامداد خوشقدمی | 1.0 |
| •Forugaštan -> forugard | k. | فروگشتن:
فروگشتن: |
to go under
to explore; to travel throughly |
untergehen
- |
-
- |
Dehxodâ
Dehxodâ |
یکی از چم های پیشوند فرو، همان سراسر و تا به پایان (کلّ و تمامی) است . مانند فروگرفتن (مصادره-اشغال)= گرفتن همه جا/ همه چیز فروگشتن : اگر گشتن را همان سیر و سیاحت بگیریم، میشود سراسر چیزی را گشتن و گردیدن . اگر گشتن را برابر شدن بگیریم، این فرو به چم پایین است و میشود غرق شدن یا پنهان شدن و .... اینهایی که در آنها فرو برابر سراسر و تا به پایان است، نیاز به کارگیر دارند: چنگیز چین را فروگرفت او خراسان را فروگشت و مردم نیشابور را فروکُشت. فرستاده، نامه ی را بر پادشاه فروخواند ... آنجایی که گشتن برابر شدن است کارگیر نیاز نیست: کیخسرو در میان برف البرزکوه فروگشت ( غیب شد/غرق شد) ~مزدک |
1.0 |